تبليغاتX
@کلک عاشقانه@

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

عضویت برای ارسال خبر نامه :





Powered by WebGozar


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :



 امشب ستاره ای مرا آب برده است......

 امشب ستاره های مرا آب برده است
 خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است
 نام شهاب های شهید شبانه را
 آفاق مه گرفته هم از یاد برده است
از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد
 از چالش زمین چه به خاطر سپرده است
 دیگر به داد گمشدگان کس نمی رسد
آن سبز جاودانه هم انگار مرده است
 ماه جبین شکسته ی در خون نشسته را
 از چارچوب منظره دستی سترده است
 عشق - آتشی که در دلمان شعله می کشید
 از سورت هزار زمستان فسرده است
 ای آسمان که سایه ی ابر سیاه تو
 چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است
 باری به روی دوش زمین تو نیستم
 من اطلسم که بار جهانم به گرده است


 

 



+ نوشته شده در  Wed 13 Feb 2008ساعت 14:5  توسط مینو (مینا.ب)

 اگر می دانستی چقدر دوستت دارم.............

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگرمی دانستی چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد به من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ویرانی ست

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غربیه تنها،جز نگاه معصومت

پنجره ای برای زیستن ندارد

وجز عشق بها نه ای

ای کاش می دانستی



+ نوشته شده در  Wed 17 Oct 2007ساعت 17:45  توسط مینو (مینا.ب)

 برای تو می نویسم...........

برای تو می نویسم ، تو که تجلی عشقی ، تو که وعدهگاه علی با خدایش هستی ، توکه ما من امنی برای نذزهای زهرایی

 

برای تو می نویسم تو که اگر نبودی فرصتی برای بازگشت به سوی اورا نداشتیم ، وفقط  خدا می داند که دلهای آلوده

 

به  زرق وبرقهای این دنیا بدون وجود تو تبدیل به چه چیزی جز سنگ خارا می شد ؟ !......آری برای تو می نویسم تو....

 

برای تو که بهار دلهای عاشقی هستی که توتیای چشمانشان را به پیشواز تو می فرستند ، دلهای مهربانشان را فرش راه

.

 تو می کنند تا شاید قدمی هر چند نا چیز برای نشان دادن ارادتشان به خدایت بر داشته باشند ،... برای تو مینویسم تو که

 

زادگاه دو بارۀ عشقی و  خواستگاه پاکی وراستی وایمان ،

 

برای تو مینویسم توکه شبهای قدرت نام زیبا ی علی را یدک می کشد ، هم او که ندای فست و رب الكعبه اش تاهمیشه

 

تاریخ یادآور توست ..

 

آنچه نوشتنی بود نوشتم و آنچه از قلم  ناتوانم بر می آمد ، اکنون نوبت توست تا یاریمان کنی تا بتوانیم قلب بزرگ

 

مولایمان را به دست بیاوریم و او را برای تجیل در فرجش مصمم تر کنیم

 

آقای من ! رمضان نزدیک است وتو هنوز نیا مده ای ، باورم نمی شود  امسال هم باید بی حضور رویت به استقبال 

 

                        پدرت علی برویم ،

 

می دانم باید صبر کنم اما تو هم باور کن تحمل ضربت خوردن علی برایم آسان نیست ودلم می خواست بودی تا در

 

کنار تو منا جاتهای علی را زمزمه می کردم !...

 

مولای من توهم برای  من و اهالی سبز ميهنم ايران  دعا کن تا خدمتگذاران خوبی برای قدوم مباركت  باشیم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  Wed 12 Sep 2007ساعت 11:52  توسط مینو (مینا.ب)

 شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینیم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه که تنها ببینیم
 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
 یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم


 



+ نوشته شده در  Tue 4 Sep 2007ساعت 14:38  توسط مینو (مینا.ب)

 زمزمه های آبی عشق

 

,,,,سالهاست که دلمان را به ضریح نگاه آ  سمانیت بسته ایم وقلبمان را طو ماری کرده ا یم که عشق را باتمامی وسعتش به سخاوت دستانت ، ارزانی می کند

 

ما به بهار می اندیشیم چرا که بهاری اندیشیدن باورسبزی ایست که صا دق ترین یار وهمراه ترین همراه آن را عاشقانه به ما آموخته است :

 

ای تبلور عشق ! ای مهدی موعود!: :::::::

 

به پاس تمامی باورهایی که تو در وجودمان پرورانده ای سبزترین بهار عشق را نثار صداقت روحت می کنیم وبه احترام این همه عظمت به پا می خیز یم :

 

,,,,,آری!   این ایام شربت اندر شربت است ,دوستان جمع اند و میلادها یکی پس از دیگر می آیند  ومی روند :و نیمۀ شعبان از راه می رسد همه خو شحالیم چون مولودی به جهان پا گذارده که وعدۀ دیدارش را سالها ست که به ما داده اند.....

 

نمی دانم! آیا این نیمۀ شعبان دیدگان گناهکارمان به دیدارت منوّر می شود یا نه ؟!

 

نمی دانم! مجال این را پیدا می کنیم تا بر دستان مهربانت بوسه زنیم یا نه ؟!!

 

نمی دانم ! این بار قرارست باز هم بدون حضور تو , تولدت را جشن بگیریم یا اینکه خودت ما را در بر گز اری این میلاد بزرگ همراهی خواهی کرد ؟!

 

همین قدر می دانم که تو هستی وحضور تو در لحظه هایمان جاریست :,,,

 

آقا جان ! دستان لرزانمان را بگیر وبر دیدگان مضطر بمان بنگر تا برای همیشه آرامش را تجربه کنیم ؟ !

 

 

                                                         



+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 9:57  توسط مینو (مینا.ب)

 

من اومدم ببخشید  که نبودم آخه عزیز ترینم نبود و چون اون نبود منم نمی خواستم که باشم

حالا هستم چون حضورش رو همه جا احساس می کنم ............

می دونم این اولین باریه که دارم از کسی تعریف می کنم  .......اولین باریه که کسی رو سرکوب نمی کنم ....

این اولین باری که نمی خوام باشم وقتی یه کسی   نیست......

دلم می خواد راجع بهش بنویسم .....

اما قبلش باید ازش اجازه بگیرم.......

به هر حال خدارو به خاطره  بازگشتش هزار بار شکر می کنم.....

همین قدر بدون که دلبر من مایه رشک زمین و اسمونه.............



+ نوشته شده در  Sat 25 Aug 2007ساعت 22:11  توسط مینو (مینا.ب)

 با توام....

قصد داشتم ديگه خودم قلم فرسايي نكنم ، مي خواستم ديگه هيچ وقت حرفهاي خودم رو براي تو ننويسم تا نتوني بفهمي كه توي دلم چي مي گذره ، نمي خواستم كه ديگه دست دلم رو بخوني ... وبه نفع خودت بهره برداري كني

اما مي خواستم قبل از اينكه براي هميشه سكوت كنم ، در برابر همه خودخواهي ها و نامردي ها  آخرين حرفامو بت بزنم ...هر چند تو اينقدر حقيري كه حرفاي  من نه روي دل سنگت اثري مي زاره و نه  بر روي طرز فكر تاسف بارت...

مي خوام بدوني چقدر برات متاسفم...نه فقط براي تو بلكه براي اقايوني كه مثل تو فكر مي كنن...

چه طور يه ادم مي توني اينقدر پست باشه كه دلش رو، اين سر مايه اي كه خدا بهش داده بين هزارتا معشوق تقسيم كنه ....؟!!!

چه طور مي تونه با همه ي ادعايي كه توي عاشقي داره يه كوچولو ، فقط يه كوچولو به اون وفادار نباشه؟!!

به توام .... اره با تو  كه داري هر روز به جاي بالا رفتن توي منجلابي كه خودت ساختي فرو مي ري .

با توام تويي كه زير پاي كسي رو خالي كردي كه ، قلبش رو تو طبق اخلاص گذاشت و تقديمت كرد

با توام تويي كه بهترين موجود روي زمين را به كسي فروختي كه فردا تورو با يه بچه پول دار ديگه عوض مي كنه و مثل اب خوردن از ياد مي بردت....

يادت رفته ؟!!! فراموش كردي ؟؟؟؟؟؟! ........

اين اولين باري نيست كه رفتي ، چون ازت يه تعهد واقعي خواستم ...چون ازت خواستم كه هميشه باشي  مثل يه مرد....رفتي چون عروسكي مي خواستي كه باهاش خاله بازي كني و هر وقت خواستي با يه عروسك خوشگل تر عوضش كني....

تعجب مي كنم تو كه ارزه يه اين رو هم نداري كه خودت براي اينده ات تصميم بگيري ..و مامان جونت براي

انتخاب دوست دخترتم نظر مي ده..، چطور يهو بزرگ شدي...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

متاسف برات ... تو اينو مي خواستي...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .....چقدر سقوطكردي و چقدر با انچه كه مي تونستي بشي فاصله پيدا كردي ....

مي خوام ديگه برنگردي ... مي خوام هيچ وقت ديگه نبينمت....

..و تو اي  مثلا هم خون من ! براي تو هم متاسفم ، اين همه گشتي و گشتي تا به اينجا برسي ؟

اينه اون ايده الي كه دنبالش مي گشتي؟! ........

خداحافظ ........ براي هميشه اميدوارم هيچ وقت ديگه نبينمت .....هر چند اون موقع ديگه نمي شناسمت...

از امروز تو ديگه مردي براي من ....مي خوام برات سوگواري كنم .... مشكي بپوشم .... زير خواروارها خاك دفنت كنم.....تمام شد ...وديگر هيچ......!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 



+ نوشته شده در  Mon 23 Jul 2007ساعت 12:26  توسط مینو (مینا.ب)

 نگه دگر به سوی من چه می کنی......

نگه دگر به سوي من چه مي كني؟

چو در بر رقيب من نشستي

به حيرتم كه بعد از ان فريب ها

تو هم پي فريب من نشسته اي

 

به چشم خويش ديدم ان شب اي خدا

كه جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ ان ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگري زدي

 

برو.... برو به سوي او ؟، مرا چه غم

تو افتابي....او زمين ...من اسمان

بر او بتاب زان كه من به ناز نشسته ام

به روي شانه ي ستارگان

 

بر او بتاب ز ان كه گريه مي كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كما ل عشق باشد اين گذشتها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

تو كه مرا به پرده ها كشيده اي

چگونه ره نبرده ای به راز من ؟

گذشتم از تن تو زان كه در جهان

تني نبود مقصد نياز من

 

 

اگر به سويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبانه بي فروغ  من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

 

كنون كه در كنار او نشسته اي

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و ان فسانه كهنه شد

تن تو ماندو عشق بي زوال او!

 

 

 



+ نوشته شده در  Fri 20 Jul 2007ساعت 10:37  توسط مینو (مینا.ب)

 تو می ایی.....

تو مي آيي،يقين دارم كه مي آيي، زماني كه مرا در بستر سردي ميان خا ك بگذارند ، تو مي آيي ، يقين دارم كه مي آيي.....

پشيمان هم .....

دو دستت التماس آميز ، مي آيد به سوي من

ولي پر مي پود از هيچ، دستي دست گرمت را نمي گيرد

صدايت در گلو بشكسته و آلوده با گريه، به فريادي مرا با نام مي خواند

ومي گويد كه اينك من ، سرم بشكن ، دلم را زير پا له كن ولي برگرد.....

همه فرياد خشمت را ، به جرم بي وفايي ها ، دورنگي ها، جدايي ها

به صورتم بشكن ، مرو اي مهربان بي من ، كه من دور از تو تنهايم!

ولي چشمان پر مهري ، دگر بر چهره ي مهتاب مانندت نمي ماند

لباني گرم با شوري جنون انگيز ، نامت را نمي خواند

دگر آن سينه سد سكندر نيست

كه سر بر روي آن بگذري و درد درون گويي

دو دست كوچكش، با پنجه هاي گرم و لغزنده، ميان زلف هاي نرم تو بازي نمي گيرد، پريشانت نمي سازد، هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد

زن كوچك چه خاموشست

تو

مي ايي ، زماني كه نگاه گرم من به ديگر به روي تو نمي افتد، هراسان

هر كجا ، هر گوشه اي برق نگاهت  را نمي پايد، مبادا بر نگاه ديگري افتد.

دو چشم من ترا ديگر نمي خواند ، به شوقي دلكش و شيرين وتو هر چند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد،

سراب آرزو باشد ولب هايت ، لبان گرم وتب دارت، كتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد وعطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد، محالست اين كه بتواني  بر آن چشمان خوابيده ، دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي، نگاهت را به گرمی بر نگاه من بياويزي، به لبهايم كلام شوق بنشاني.

محالست اين كه بتواني دوباره قلب آرام مرا ، قلبي كه افتادست از كوبش بلرزاني ، به رنجاني ، محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني، تو مي آيي يقين دارم كه مي ايي، ولي افسوس  ان پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاكست، دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد، به ديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد، جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند ودر آغوش سرد گور مي پوسد  وگيسوي سياهش  حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا آخرينش ، نرم مي لغزد ، جدا از دستهاي گرم وزيباو نجيب تو....

تو مي ايي ، يقين دارم كه مي ايي............

 

 



+ نوشته شده در  Mon 16 Jul 2007ساعت 12:9  توسط مینو (مینا.ب)

 گاه می اندیشم......

..........

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم.

 

شانه بالا زدنت را ،

                        _ بي قيد _

و تكان دادن دستت كه

                        _ مهم نيست زياد_

و تكان  دادن سر را كه،

                       _عجيب !عاقبت مرد ؟

                                                  _ افسوس!

 

 

_ كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

 

              " چه كسي باور كرد

              " جنگل جان مرا

              "آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

 



+ نوشته شده در  Fri 13 Jul 2007ساعت 14:0  توسط مینو (مینا.ب)

 دستهايت را دوست مي دارم.....

دستهايت را دوست  مي دارم

                              

                                 كه مظهر نجابت اند

 

نگاهت

          كه تنها بهانه براي بودن.

 

با تو بودن  رويايي است

 

مي دانم

با اين همه اي خيال

 

                    اي فسانه

                            اي رويا

                                   حضورت تا هميشه جاري باد .

شاعرانه بستره اي  ست شب

و وعده گاه هم آغوشي

و رقيبي است ناگزير شب

كه تو

اين خداوندگار زيبايم را

                             با معصومانه حسر تي

                                                         گاه مي چراند چشم.

 

پنداره ي خلقت

تثليثي ساده بود

تنها پنداري كه منش تو اند فهميد

                                     تو

                                            خدا

                                                     و عشق.

اي خيال!

              اي فسانه ‍!

                           اي رويا !

بهانه ام باش

              بهانه ام باش تا هميشه

                                  بهانه اي براي بودن.



+ نوشته شده در  Wed 11 Jul 2007ساعت 12:15  توسط مینو (مینا.ب)

 می نویسم اما نه این بار برای تو.....

مي نويسم اما نه اين بار براي تو ، براي دل هزار پاره ام.....

 

براي دلم با همه آرزوهاي قشنگش كه همه را در عميق ترين جاي قلبم مدفون كرده است تا دست هيچ غريبه اي

به ان نرسد ...

مي نويسم براي دل بيچاره ام كه تنها گناهش ساده بودن و يكرنگي اش بود .....و تنها خواسته اش به اوج رسيدن

......دل بينواي من : سلام ...چقدر دلم برايت تنگ شده بود .....خيلي وقت بود كه مي خواستم به سراغت بيايم

اما از نگاه در چشمان معصوم وبي گناهت كه خيره به من نگاه مي كنند تا سرزنشم كنند خجالت مي كيشدم ...

دلم براي شيرين زباني هايت تنگ شده بود اما ...

تو حق داري كه رويت را از من برگرداني و حتي حاضر به حرف زدن با من نباشي ....مي تواني مرا از خودت براني اما من مي خواهم كه با تو، فقط با تو بگويم كه بر سر من چه رفته است

....روزهاي اول فكر مي كردم كه دوست داشتن كافي است تا او كه دوستش داري باور كند كه برايش مهم هستي اما انگار اشتباه مي كردم ....

فكر مي كردم از برق چشمانم مي فهمد كه دوستش دارم ....مي فهمد كه برايش بي قرارم....اما او  نمي ديد

اشتياق مرا براي بودن با خود.....

گفتم وقتي كه فرسنگها از من دور شده بود ......... .............................

مي دانم كه برايش دل تنگي و مسبب همه نتهايهايت را غرور كاذبم مي داني اما از من نخواه كه بيابمش ، التماسش كنم ....

نمي توانم .....

مرا ببخش كه عاشقت كردم ، ببخش كه براي دل تنگي هايت كاري نمي توانم بكنم ....

دل مهربان من : مي خواهم كه فراموش كني او را ، مي خواهم كه در خود پنهان كني خاطراتش را

مي خواهم ديگر  عاشق نشوي ......مي خواهم كه صبوري كني ...و باوركني  كه تا همبشه تنهايي

نمي خواهم كه ترا با كسي  قسمت كنم .....نمي خواهم كه اشك بريزي به پاي  موجوداتي كه ترا به خاطر خودت نمي خواهند ....بمان دل من........... تنها بمان.....

 

 

 



+ نوشته شده در  Sun 8 Jul 2007ساعت 18:44  توسط مینو (مینا.ب)

 برای مادرم....

امروز روز زنه ....نتها روزي كه مردها تازه يادشون مي افته ، يه همسريي دارن كه شبانه روز براي حفظ پايه هاي اين زندگي تلاش مي كنه  بدون هيچ چشم داشتي ....

موجودي كه با يك لبخند حاضر قله اورستم فتح كنه تا همسرش ، همراهش ، به تنهايي هيچ باريي را به دوش نکشه ....

خوبیش اينه كه اين موجود ناقص والعقل با همه ي بي عقليش حاضر ه با تمام نداريي هاي همسرش بسازه ، بدون اينكه صداش در بيايد و اگر اعتراض كنه به خاطر بي دركيشه نه  احساس داشتنش .....!!!

اره ! عصبانيم ....خرابم....چون نمي تونم درك كنم كه چرا به عنوان يه زن هميشه بايد منتظره يك كاره خارق العاده از طرفه همراهم باشم واگه اعتراض كنم .....

كاش به جاي دادن كادوهاي رنگا وارنگي كه امروز به دست عزيزترين و سنگ صبور ترين موجود روي زمين خواهي داد ، باور كني كه اونم مي فهمه ، عقل داره، احساس داره ، اما اگه لازم باشه از تو ، يعني تنها ستاره اش روي زمين می تونه بگذره........

......هيچي ازت نمي خوام،  فقط مي خوام به عقايد ، خواسته ها و ارزشهام احترام بذاري........

...........و تومامان مهربونم ببخش كه اينطوري شروع كردم ، روزت مبارك.....



+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت 20:56  توسط مینو (مینا.ب)

 التماسهایی از جنس احساس

به نام خدا ی پاییز

....دلم گرفته است ، مثل همیشه دست به کاری زده ام تا شاید بتوانم خودم را از این وضعیت نه چندان خوب نجادت دهم اما افسوس که

 

بخت این بار هم با من یار نیست   و شک ندارم که با همۀ توانیهایم باز هم به فردا مرا حواله می کنند، نمی دانم چرا....،، نمی دانم که تا کی باید صبر کنم .. نمی دانم تا کی خدای بزرگ قرار است مرا امتحان کند ... نمی دانم کی قرارست روی آرامش را

 

ببینم! ... می دانم این بار هم حتما مصلحت نبوده است ... شاید هم لایق تر  از من هم برای این کار وجود داشته است ....

 

ولی ای کاش فرصت شکوفا شدن را به من می دادی !.... ای کاش این بار دلم را نمی شکستی !......کاش به این فکر می کردی که با زدن

 

دست رد به سینۀ من با من و دلم چه می کنی !........ کاش می دانستی که مرا دیگر طا قت تحقیرهای دیگران نیست!.....کاش می دانستی مرا برای

 

همیشه به گور نبودن ها می فر ستی !.... می دانی این بار اولی نیست که من این لحظات را تجربه می کنم ... هنوز یادم نرفته است که چه طور

 

عشقم  را از من گرفتی ومرا وسط زمین وآسمان به حال خود رها کردی و فقط خورد شدنم را  از آن با لا تما شا کردی و گذا شتی تا برای از

 

دست دادنش به قعر نیستی سقوط کنم ....همیشه ازخود می پرسم که  راز توجه تو به سايرين چیست ؟ !... ایمان ؟   یعنی از یاد برده ای

 

آن همه رازو نیاز شبانۀ مرا ؟  یعنی ازیاد برده ای سجده های طولا نی مرا ؟.... شاید صحبت از صبر است !... اما نه، تو خودت بهتر می دانی

 

که چه روزها وشبهایی را به این امید به صبح رساند ه ام که تو دری از درهای لطفت را به رویم باز کنی .... چه نذرهایی که نکردم !..........

 

به هر کسی که پیش تو ذره ای آبرو داشت !.... به هر جایی که همه به حاجاتشان رسیده بودند متوسل شدم تا شاید گرۀ کور زندگی من باز شود

 

اما تو نمی خواهی که مرا به او برسانی, سعی کردم به خودم به قبولانم که صلاح نبوده است ، و من با او خوشبخت نمی شوم در حالی که خودت

 

به خوبی می دانی کسی مثل او نمی توانست مرا به آرامش برساند .... تونخواستی ومن اطاعت کردم و اورا برای دیگری گذاشتم تا مامن رقیب

 

من شود ...آه که هنوز هم این بغض با من است ودوری او مثل خاری در گلوی من است!....

 

هنوز تب دلتنگی برای او در وجود من است ...هنوز صدای نازک سازش که حکایت از روح لطیف وبزرگش داشت در گوشم نجوا می کند ومرا

 

بی تاب بی تاب میکند ...کاش می دانستی که فراموشش نکرده ام بلکه فقط با دوریش می سازم چون می دانم که با خواستت نمی توانم بجنگم...

من تظاهر می کنم که دور یش برایم مهم نیست چون نمی خوا هم که باز با با سرزنشم کند ، نمی خواهم که باز از حق طبیعیم محرومم کند

 

نمی خواهم باز التماسش کنم تا مرا ببخشد و خون مرا در شیشه نکند ، آری من فقط با دوریش می سازم تا مبادا فرصت های  دیگر

 

زندگی را هم از  من بگیرند !..... همیشه ساخته ام و دم نکشیده ام ، شاید بهتر باشد اگر بگویم سوخته ام و خاموش مانده ام تا دیگران فکر

 

کنند که حق با آنهاست و دست از سر من بردارند وبگذارند در تنهایی هایی به حال خودم زار زار بگریم تا شاید اندکی سبک شوم !....

 

آری ! این بار هم قرارست بابا و امثال او به بی سوادی و بی لیاقتی متهمم کنند ومن فقط تحمل کنم !... این بار هم قرارست با بغض

 

کهنه ام به سازم و به خود بگویم که حتما مصلحت نبوده است ؟ !

 

وچه سخت است که آدمی خدایی به بزرگی تو داشته باشد اما باز تنها وشکست خورده بماند ، چه قدر سخت است بدانی که کسی هست که همیشه

 

مراقب توست اما وقتی صدایش می کنی با لبخند از کنار آن همه التماس  می گذرد وتومی مانی و طعم تلخ شکست .... تومی مانی ونگا ههای پر

 

از سوال کسانی که خود را محق می دانند که برای آب خوردنت هم تصمیم بگیرند ...

 

ومن این بار هم مثل همیشه آ مده ام تا التماست کنم و مهم نیست که تو باز قرارست مرا به فرداها حواله کنی یا نه!

 

 

آمد ه ام تو را به آ خرین فرستاده ات قسم به دهم که به من فرصت بدهی تا خودم را نجات دهم ... می خواهم تا این بار بر التماس های

 

من نخندی و کمکم کنی؛ ترا به جان مهدی( ع)....تو را به جان زهرا( س)....تو را به صداقت آبی چشمانم وترا به پاکی احساسم .....؛

 

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست..

 

                                       باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست ! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  Wed 4 Jul 2007ساعت 10:15  توسط مینو (مینا.ب)

 با ز باران باران.....

<